حنان جونحنان جون، تا این لحظه: 21 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره
وبلاگ ما(روچک)وبلاگ ما(روچک)، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

❀♥روچـــــــــک♥❀

سورپرایزعموامیر

    سلام پسردوست داشتنی مامان.بازم میخوام ازروزهای شیرین بچگیت برات تعریف کنم.ازروزهای پاک ,ازدنیای  کودکانه بی تکرار. حنان گلم  ازوقتی دنیااومدی عموامیر همیشه محبت خاصی بهت داشته.یادت باشه هیچ وقت فراموش نکنی وحداقل کاری که میتونی بکنی اینه که  با محمدطاهامثل داداش باشی ودرکنارهم باشید.عمو امیربهت گفته بود که برات یه سورپرایزداره.وشماوقتی اینو برام تعریف کردی گفتی آخی راحت شدم. مردم ازبس توی دلم نگه داشتم.فدای اون دل کوچولوت بشم ک ه هیچی توش نمیمونه.خلاصه عزیزدلم عموامیرجونت میخواست سیستم  روبرات ارتقاءبده.آخه عمو مهندس را...
17 مهر 1393

عیدقربان93

  هزار بار پیـــاده طوافِ کعبه کنی قبولِ حـــق نشود گر دلـــی بیازاری   سلام قندعسل مامان.امروز عیدقربان بود،برایت سربلندی ابراهیم،آرامش اسماعیل، امیدواری هاجر،عطرعرفه،وبرکت عیدقربان رو آرزومیکنم، ان شالله همیشه غمهایت قربانی شادی هات بشه پسرنازم،امروزصبح بابااداره کشیک بودوقتی ظهراومدبهش گفتی بعدازظهربرنامه ای نداری.دلت می خواست بری خونه ی مادرجون،چون عمه حدیث اونجابود.به خاطرهمین ما غروب رفتیم اونجا.به اوناسفارش شیرینی آلمانی دادی.عمه حدیث لطف کردرفت خریداما شما ازهیچ کدومش خوشت نیومد.آخرش خودت رفتی مغازه تا کیک تاینی که خیلی دوست داری بخری اما نداشتن با یه رانی برگشتی.هربچه ا...
14 مهر 1393

تولدمحمدطاهاجون

تولدت مبارک محمدطاهاجونم ســــــــلام.ســـــــلام.جمعه رفتیم تولدمحمدطاها.بارونم میباریدچه جورم! محمدطاهازنگ میزدکه عنان بیاد.وقتی می خواستیم برقصیم دستمو ول نمیکرد.منم بهش قول دادم که همکاری کنه توی تولد بعدباهم بازی کنیم کلی رقصیدیم و شادی کردیم.بهمون خیلی خوش گذشت.ایشالله جشن فارغ التحصیلی پسرعموجونم اینم جشن به روایت تصویر من،محمدطاها،علی احسان      اسما،مهنا،سوگند،محمدطاها،خودم وعلی احسان که روپام نشسته ازبالا یاسین و صنم من و مامانم من و صنم و محمدطاها ...
12 مهر 1393

روزهای پاییزی

  سلام عزیزم.این روزها حسابی سرمون به مدرسه و کلاس ها گرمه وقتمون هم کمه به همین دلیل نشدوبلاگت رو آپ کنیم.الانم شما مدرسه هستی ومن اومدم تااز ده روزاول مهربرات بگم.بعدازخوردن داروهاشما حالت خوب شد وروزپنجم مهررفتی مدرسه.کلاس پریمردوزبان هم شروع شد.ولی تیچرت عوض شده بود.اصلادوست نداشتی بری .من انقددیگه باهات حرف زدم که نباید به چیزی عادت کنی.تا اینکه جلسه دوم رفتی و با خوشحالی اومدی.بماندکه من چقدحرص خوردم وبرات صلوات نذرکردم .باشگاه ژیمناستیکت هم ادامه داره.وداری تلاش میکنی که پاهاتو صدو هشتادبازکنی.ایشالله که به همه ی اهدافت برسی.چون خیلی این روزهاخسته ...
12 مهر 1393

فومن

سلام،خوبین؟خوشین؟ایشالله که روزجمعه خوبی پشت سرگذاشته باشید، من امروز خونه بودم وبه کارهای درسی رسیدگی کردم،چون دوروز غیبت داشتم به خاطرمریضی تکالیفم رو ازدوستم پارسا گرفتم،غروب به اتفاق بابا مامان رفتیم فومن،هواهم سردبود، واینم قسمت خوشمزه اش،کلوچه داغ فـــــــــومن،بابا یک ساعت و نیم توی صف بود، دستش درد نکنه،جاتون خالـــــــــــــــی حدود9 اومدیم رشت یه سر رفتیم خونه آقاجون براشون کلوچه بردیم اومدیم خونه یه دلی از الویه درآوردم،البته توی ماشینم هم خوردم آخه من عاشق الویه هستم مامان یه عالمه برام درست کرده. نـــــــــــوش جــــــــــــونم ...
5 مهر 1393

من ونیرواناجون

ســـــــــــــــلام  امروزبعدمدتهابامامی رفتم داهاتمون و کلی بهم خوش گذشت،جای مادربزرگ خیلی خالی بود،اتاقش و همه ی وسایلش بود اما خودش نبود،خدارحمتش کنه ،دیروز عمو دایی و زن دایی عازم مکه شدن برای حج واجب،تا یک ماه دیگه میان،قراربودمادربزرگ هم همراه دایی باشه،امااجل مهلت نداد،روحش شاد،میدونم که دایی چقدرازاین موضوع دلش گرفته بود،این عکس هم نیروانادخترخالم هستش،که تازه راه  میره خیلی بامزه شده شب هم عموحامدجووووون و عمه اومدن خونمون شب نشینی،عموحامدکلی بامن شطرنج و فوتبال دستی بازی کرد،خیلی خوش گذشت و ازبودن درکنارشون لذت بردیم،بازم ازاین کارها بکنید!! ...
3 مهر 1393

مــــــردکــوچــــــــک مـــــــادر

مرد کوچک مادر فدای قدو بالایت خوب به حرفهای مادرت گوش کن حرفهایِ شاید تلخ و سنگینیست اما باید از همین بچگی ات برایت بگویم تا در آینده اماده باشی برای مرد شدن تو قرار است مرد خوبی شوی مرد خوب بودن کار سختیست اینکه قوی باشی، اما مهربان صدایت پر جذبه باشد، اما نه بلند اینکه باید گلیم خودت را از آب بکشی بیرون و مهم تر اینکه باید تکیه گاه باشی عزیز دل مادر تکیه گاه بودن سخت ترین قسمت مردانگیست اول از همه باید تکیه گاه خودت باشی و بعد عشقت عشق چیز عجیبی نیست حسی است مثل موقع هایی که صدایم میکنی : مادر من میگویم : جان مادر و به همین مقدسیست عاشقی را کم کم خودم یادت می دهم لابه لای حروف الفبا و اعداد خودم عادتت می...
2 مهر 1393

اول مهر،کلاس چهارم

درخــــت تـــــــــوگـــربـــاردانـــــــش بگیـــرد         بــــــه زیــــرآوری چــــــرخ نیلـــــوفری را سلام،سلام،صدتاسلام.مامان اومده با یه عالمه خبر .امروز روزاول مهربودوشما واردکلاس چهارم شدی ،ایشالله بری دانشگاه و به مدارج بالا برسی گل پسری من تا مامان تورو ببینه و ذوق مرگ شه .خب بریم سراغ خبرها.از شانس و اقبال بد   امروزشما مریض بودی و من هردرمانی به کاربردم افاقه نکرد،اما صبح شمارو آماده   کردم وباهم رفتیم مدرسه.چه حال وهوایی بودهمه خوشحال و سرحال بودن اما شما   بی حال بودی وبه اجبارسر صف موندی و همش بهم میگفتی منو زو...
1 مهر 1393

آخرین روز شهریورومریضی گل پسر

سلام حنان گلم.میخوام از امروزکه آخرین روز شهریور وتعطیلاتت هست برات بگم که خیلی خیلی منو ناراحت کرده.آخه مریض شدی.درست روزی که فرداش باید بری مدرسه.قربونت برم که وقتی مریض میشی مثل خودم آرومی وبا در د خودت میسوزی و میسازی وکاربه کارکسی نداری.کلی هم معذرت خواهی میکنی ومیگی مامان ببخشیدکه به خاطرمن بیدارشدی و بهم دارو دادی.آخه خداوندبزرگ چقدرتورو عاقل آفریده.قربون بزرگیش برم.ازش میخوام تورو دوباره سلامت بهم برگردونه.بازم مثل گذشته مریض شدی.آخه ریه ی شما خیلی حساسه.وقتی سرفه میکنی قلبم ازجاکنده میشه.نمیدونی از بچگی چه شبها که کنارتختت بیدارن...
31 شهريور 1393

پندهای مادرانه

  حنان عزیزم،گل پسرمن.... یادت باشه تا خودت نخوای هیـچ کس نمیتونه زندگیتو خراب کنه ! یادت باشه که آرامش رو باید تو وجود خودت پیدا کنی! یادت باشه خدا همیشه مواظبته! یادت باشه همیشه ته قلبت یه جایی برای بخشیدن آدما بزاری منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش...اشکهایت را با دستهای خودت پاک کن؛ زبان استخوانی ندارد اما آنقدر قوی هست که بتواند قلبی را بشکند، مراقب حرفهايت باش! به کسانی که پشت سر تو حرف میزنند بی اعتنا باش،آنها به همانجا تعلق دارند،یعنی دقیقا"پشت سر تو! ...
29 شهريور 1393